تبلیغات
همدم تنهایی - مادر قهرمان

همدم تنهایی

مادر قهرمان

دکتر بهش گفت:

به خاطر مریضی که داری اگه به دنیا بیاریش میمیری...

دختر سرجاش خشکش زد انگار دنیا داشت رو سرش خراب می شد یاد روزایی افتاد که

پدرش هرروز کتکش میزد یادروزی افتاد که پدرش مردوتنها چیزی واسش یادگاری گذاشته بود

کبودیای روی تنش بود

یادروزی افتاد ک رفت پرورشگاه و واسه 5 سال اونجا زندانی شد یادروزی افتاد که به عنوان خدمتکار

توخونه ی اون مرد خسیس کارمیکردو هرروز تحقیر میشد

یاد روزی افتاد که عشقش بهش خیانت کرد یاد روزی افتاد که دوباره عاشق شد یادروزی افتاد ک

عشقش بهش گفت:عاشق بچست.ادختر هم باچشای اشکی بهش نگاه کردو گفت:متاسفم ولی

من نمیتونم بچه دار بشم..

عشقش گفت :چرا

- اخه نمیخوام بچم ازم خجالت بکشه...

یادروزی افتاد که باعشقش ازدواج کرد و چندسال بعد شوهرش راضیش کرد بچه داربشن

و بهش قول داد ک درباره گذشتش به بچشون چیزی نگن

اما حالا چی؟؟؟

دخترباچشای اشکی به دکتر نگاه کردو گفت.....

 

نگهش می دارم..فقط به شوهرم چیزی نگید

چندماه گذشت و بچه به دنیا اومد یه دختر خوشگل مامانی...

دخترش تو بغلش بودو شوهرش باچشای اشکی بهش نگاه میکرد

دختر گفت:یادته بهم قول دادی بهش چیزی درباره گذشتم نگی؟

- اره

-هنوزم سرقولت هستی؟

-اره

-یه قول دیگه هم بهم میدی؟

-اوهوم

-واسش یه مادر خوب پیدا کن که هم تورو خوشبخت کنه هم اونو یه وقت بهش نگی که

مادری مثل من داشته ...

نمیخوام ازم خجالت بکشه باشه؟

مرد زد زیر گریه

-جواب بده بزار باخیال راحت برم باشه؟

-باشه

چند دقیقه بعد

دختر درحالی که دخترش توبغلش بودو گریه میکرد ازدنیا رفت...



+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت 04:53 ب.ظ توسط yalda نظرات()